|
|
نوشته شده در سه شنبه 14 تير 1390
بازدید : 340
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
عشق و فداکاری
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد : منو محکم بگیر.
زن :....
:: موضوعات مرتبط:
داستانهای کوتاه ,
,
:: برچسبها:
داستان کوتاه » عشق و فداکاری ,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 33 صفحه بعد
|
|
|